♥*•♫.•*♥♥*• حـــــــــرف های دولپـــــــــی .•*♥♥*•♫.•*♥

گفته هایی گاه مختصر و گاه طولانی


*به نام خدا*
یه وقتایی یه حرف هایی هست خنده اور یا گریه اور و یا هیچی نمی دونم چجوری ولی خودشون رو به دهنت می رسونن تا دو لپی بپرن بیرون
ما به این حرف ها میگیم
" حرف های دو لپی"

آخرین نظرات
  • ۲۹ مهر ۹۶، ۰۷:۵۹ - Aramam .F
    :)

۹ مطلب با موضوع «عاشقانه های دو لپی» ثبت شده است

معذرت خواهی



سرمای زمستان دروغی بیش نیست


هنگامی که دستانت گرما بخش دستانم باشد


۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۵ ، ۱۸:۱۹
دلتنگی

همیشه لبخند می زنم تا تمامی غم هایم را پنهان کنم 
نمی خواهم بدانی درد با تو نبودن وسعتی ست به اندازه تمام غم هایم

##چند روزی خودم را به بی خیالی زدم که مثلا فراموشت کردم 
نیمه شب که با صدای شرشر باران  از خواب بلند شدم , دیدم از همیشه دلتنگترم
هوای بارانی بدجور دلتنگم میکند
نمی دانم مرا به یاد داری یانه , اما دلم هنوز هم برایت شور می زند فقط چاره ای جز تحمل ندارم 

****مهربانم ....

به دلم شوق تو دارم به کجا پر بکشم؟
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۳:۲۳

از دل نرود

تا تو رفتی همه گفتند که از دل برود هر انکه از دیده برفت 

در ان لحظه به نا باوری و غصه من خندیدند 

و کنون اه تو ای رفته سفر 

کاش می امدی و می دیدی که در این کلبه خاموش هنوز

یادگار تو بجاست

کاش یک لحظه سرود غم و اندوه مرا می خواندی

که چه ها بر من اشفته گذشت

کاش می دانستی در این عرصه دنیای بزرگ 

چه غم الوده جدایی ها

و بدانی تو که " از دل نرود هر انکه از دیده برفت "

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۷:۳۵

جودی

بابا لنگ دراز عزیزم 

تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم ...

وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون  دلم فرو می ریزد ؟  چیزی شبیه غرور !!!

بابا لنگ دراز عزیزم 

لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم ....

 بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند.... نمی گذارم ...نمی خواهم....

 بابا لنگ دراز من !!!! همین که هستی دوستت دارم حتی سایه ات را که هرگز به ان نمی رسم.


بابا لنگ دراز عزیزم 
بعضی ادم ها را نمی شود داشت فقط می شود یک جور خاص دوستشان داشت
بعضی ادم ها برای این نیستند که برای تو با باشند یا تو برای انها

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۰۶:۱۱

دلتنگی

همیشه در اندیشه عاشورایی زیستن بودم و تمام تلاشم را کرده ام اما انسان است دیگر گاهی فریب می خورد...

اولین بار مشغول انجام فعالیت در سنگر مجازی دیدمش . افکارش ، رفتارش مرا که در اندیشه عاشورایی زیستن و شهادت بودم شیفته خود کرد . با اشنایی اندکی که از رفتار شهدا داشتم احساس می کردم رفتار و منشی شهدا گونه دارد با همه ادم های اطرافم یک تفاوت اساسی داشت ادم بزرگی بود و مطمئن بودم در اینده ادم بزرگی هم خواهد شد ...

با خود گفتم این همان فرد آرزو ها و زندگی رویایی من است

زندگی که هر روز و هر لحظه عشق و رسم زهرا و علی باشد 

زندگی که خدا در تمام لحظاتش جاری باشد 

او یک مسئولیت بزرگ داشت و من می خواستم کنارش باشم ...


خدایا من یک اشتباه بزرگ کردم ندانسته قلب مهربانش را شکستم امدم درستش کنم خراب تر شد... خدایا تو خودت می دونی چقدر دوستش دارم و اگه بدونم ناراحته زندگیم میشه جهنم ....

نمی دونم شاید بودن لیاقت بودن با چنین انسان شریف و بزرگی را نداشتم که بعد این همه التماس و تمنا هنوز پشت در های بسته ایستاده ام !!! خدایا من منتظر می مانم .... تا شاید لیاقت با او بودن را به من بدهی ... خدا فرشته مهربانش را دست هر کسی نمی دهد ...،من صبر می کنم ... 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۵ ، ۰۸:۰۵

دل

یه وقتایی بهتره بری سراغ دلت , به حرفاش گوش بدی

دله یه دفعه میگیره , اگه محلش نذاری میمیره

دلم بگو , شکایت کن از دردهایی که کشیدی , الان فقط تو 

می دونم داری می سوزی , می دونم داری درد می کشی 

می دونم هواشو کردی

خیلی شبا تا صبح من گریه کردمو تو لرزیدی 

دل عزیزم  

شرمندتم

به خاطرت غرورمو زیر پا گذاشتم 

التماس کردم

نشد به خدا نشد

حق داری ازم نگذری !!

حق داری جوابمو ندی !!


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۷:۳۸

تو برای من همچو بارانی ؛  همچو باران زیبای بهاری

صدایت ؛ شرشر باران در میان سکوت یک شب تاریک ، دوست داشتنی و ارامش بخش

مهربانی هایت ؛  قطرات باران بر پهنه کویر خشکیده وجودم ، زندگی بخش و با طراوت 

♡♡♡♡دلتنگتم ، دلتنگ تر از همیشه ♡♡♡♡

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۰۶:۱۷

این روز ها حال برگی را دارم که در پاییز از درخت افتاده و محکوم به فراموشی ست , محکوم به فراموشی روزهای خوش بهار و تابستان  , روز های خوش  با درخت بودن اما اکنون تنها و دلتنگ ...

نمی دانست بدون درخت زرد می شود خشک می شود زیر پای عابران خرد می شود

برگی که شاید هیچ وقت فکرش را هم نمی کرد پاییز جدایی به این زودی ها فرا برسد و او را از درخت جدا کندچه رسد به زرد شدن و خرد شدن

من هم محکوم شدم , محکوم به فراموشی 

فراموشی بهار و تابستان با تو بودن 

محکوم به فراموشی که باشی هیچ کس تره هم برای دلتنگی هایت خرد نمیکند چه برسد به...

غل و زنجییر فراموشی ات قلبم را به اسارت برده 

اما زهی خیال باطل که تو در اندیشه هایم نیز جا داری 

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۷:۴۱

با نام و یاد خدا

سلام

با حرف های دولپی با شما هستیم امیدوارم اوقات خوشی را با ما سپری کنید.

**************

به گمانم تارهای حنجره ام خسته شده اند

مدتی ست که دیگر نای لرزش ندارند نمی دانم شاید هم عقده ای شده اند

حرف برای همه جز تو عقده ای اشان کرده 

چشمانم به  دلم حسادت می کنند 

چون که دلم هر ثانیه ، هر لحظه تو را در خودش دارم 

دل من که تنها نیست ، دل من خوشبخت ترین دل دنیاست  من دلم را به رخ تمام دل های جهان میکشم چون عزیز دردانه ای مثل تو دارد 

دل من با تو حرف می زند ، می خندد زندگی می کند اما چشمانم چه؟؟؟؟؟

در حسرت دیدارت فقط می بارند ، مثل ابر بهار

بیچاره چشمانم 


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۵ ، ۰۸:۰۰