حرف های دولپی

گفته هایی گاه مختصر و گاه طولانی

حرف های دولپی

گفته هایی گاه مختصر و گاه طولانی


*به نام خدا*
یه وقتایی یه حرف هایی هست خنده اور یا گریه اور و یا هیچی نمی دونم چجوری ولی خودشون رو به دهنت می رسونن تا دو لپی بپرن بیرون
ما به این حرف ها میگیم
" حرف های دو لپی"

بایگانی

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۲۲ دی ۹۵، ۱۱:۲۶ - ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
    عالی :)

۳ مطلب با موضوع «یواشکی های دو لپی» ثبت شده است

دلتنگی

همیشه در اندیشه عاشورایی زیستن بودم و تمام تلاشم را کرده ام اما انسان است دیگر گاهی فریب می خورد...

اولین بار مشغول انجام فعالیت در سنگر مجازی دیدمش . افکارش ، رفتارش مرا که در اندیشه عاشورایی زیستن و شهادت بودم شیفته خود کرد . با اشنایی اندکی که از رفتار شهدا داشتم احساس می کردم رفتار و منشی شهدا گونه دارد با همه ادم های اطرافم یک تفاوت اساسی داشت ادم بزرگی بود و مطمئن بودم در اینده ادم بزرگی هم خواهد شد ...

با خود گفتم این همان فرد آرزو ها و زندگی رویایی من است

زندگی که هر روز و هر لحظه عشق و رسم زهرا و علی باشد 

زندگی که خدا در تمام لحظاتش جاری باشد 

او یک مسئولیت بزرگ داشت و من می خواستم کنارش باشم ...


خدایا من یک اشتباه بزرگ کردم ندانسته قلب مهربانش را شکستم امدم درستش کنم خراب تر شد... خدایا تو خودت می دونی چقدر دوستش دارم و اگه بدونم ناراحته زندگیم میشه جهنم ....

نمی دونم شاید بودن لیاقت بودن با چنین انسان شریف و بزرگی را نداشتم که بعد این همه التماس و تمنا هنوز پشت در های بسته ایستاده ام !!! خدایا من منتظر می مانم .... تا شاید لیاقت با او بودن را به من بدهی ... خدا فرشته مهربانش را دست هر کسی نمی دهد ...،من صبر می کنم ... 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۵ ، ۰۸:۰۵

دل

یه وقتایی بهتره بری سراغ دلت , به حرفاش گوش بدی

دله یه دفعه میگیره , اگه محلش نذاری میمیره

دلم بگو , شکایت کن از دردهایی که کشیدی , الان فقط تو 

می دونم داری می سوزی , می دونم داری درد می کشی 

می دونم هواشو کردی

خیلی شبا تا صبح من گریه کردمو تو لرزیدی 

دل عزیزم  

شرمندتم

به خاطرت غرورمو زیر پا گذاشتم 

التماس کردم

نشد به خدا نشد

حق داری ازم نگذری !!

حق داری جوابمو ندی !!


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۷:۳۸

این روز ها حال برگی را دارم که در پاییز از درخت افتاده و محکوم به فراموشی ست , محکوم به فراموشی روزهای خوش بهار و تابستان  , روز های خوش  با درخت بودن اما اکنون تنها و دلتنگ ...

نمی دانست بدون درخت زرد می شود خشک می شود زیر پای عابران خرد می شود

برگی که شاید هیچ وقت فکرش را هم نمی کرد پاییز جدایی به این زودی ها فرا برسد و او را از درخت جدا کندچه رسد به زرد شدن و خرد شدن

من هم محکوم شدم , محکوم به فراموشی 

فراموشی بهار و تابستان با تو بودن 

محکوم به فراموشی که باشی هیچ کس تره هم برای دلتنگی هایت خرد نمیکند چه برسد به...

غل و زنجییر فراموشی ات قلبم را به اسارت برده 

اما زهی خیال باطل که تو در اندیشه هایم نیز جا داری 

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۷:۴۱